کی میاد با هم بخونیم یه سرود پایداری
که بمونه سبز و روشن زمن و تو یادگاری
بخونیم زخاک پاکی که دلاور و سترگه
مثه دریا پر سخاوت مثه آسمون بزرگه
جنگلای سربلندش شوکت میرزا رو دارن
ابرای ساده و پاکش شعر نیما رو می بارن
قصه ی دلاوریهاش همه جا ورد زبونه
خاطرات سادگیهاش همیشه به یاد می مونه
++
نذاریم که آسمونش رنگ دلتنگی بگیره
خاکی که تو خون پاکش جرات امیر کبیره......
شالی سیاه بافته بودی برای من
شالی بلندوخوشبو
مثل همیشه ی شبهای من بلندوسیاه
شالی که گویی
ازگیسوان تازه ی خود بافته بودی
پیچیده لای کاغذی
از پوست لطیف تن خویش
شال سیاه یعنی:
نان و گرسنه ماندن و سرمای تلخ
شال سیاه یعنی:
ازگونه های خیس توگفتن
یا ازشکافهای پشت دست تو خواندن
که مثل پنجره هایی
باز می شوندروبروی زمستان
**
دلواپس توام من
دلواپس نیامدن فردا....
آیافردا
چشمان مهربانت
با یک اشاره ی مقدس و عصیانگر
دریا و آسمان را رنگ آبی خواهد زد؟
آیا
دستهای تو خواهند بافت
این بارپرچمی را
که رنگ خون مراداشته باشد
و نقش نام تو را
که آبروی خیابانهاست؟
***
ای دستهای کوچک و تبدار او
ای چشمهای معترض من
آیا چگونه می شود بیدار بود و حرف نزد؟
آیا چگونه می شود راه رفت و فکر نکرد؟
آیاچرا اجازه نداریم بدانیم
خورشید از چه اینهمه تاریک است؟
آیا چرا اجازه نداریم بپرسیم
ازچه زمین اینهمه لاغر وکم خون شده است؟
باید که ما بدانیم
بایدکه ما بلند بخوانیم
باید به روی هر در ودیوار
با رنگ تازه ای بنویسیم:
یک قسمت از زمین همیشه زمستان است!
معلم چیست رنج آفرینش چراغ بی فروغ جمع بینش
غباری بر سر راهی نشسته کویری دل به ابری تیره بسته
نه برلب شور وشوق شعر نابی نه درسرپنجه اش تار ربابی
غزالی دست و پا دربند مانده لبی در حسرت لبخند مانده
اطاقی سردتر ازوحشت گور خمی درحسرت آواز انگور
عقاب قله ی مغرور دیروز شده گنجشک سنگ طفل امروز......
++
که گفته علم یعنی سرفرازی و یا ازجمله عالم بی نیازی؟
اگر نور است پس این تیرگی چیست که سایه ش وحشت این زندگانیست
معلم پیش از اینها بهترین بود سرش بر آسمان هفتمین بود
کنون حرفش خریداری ندارد کلامش هیچ بازاری ندارد
نه حالش مثل حال دیگران است نه اوضاعش چنین است و چنان است
گهی در پارک یخمک می فروشد زفرط نا امیدی می خروشد
گهی راننده ی شاگرد خویش است اسیر طعنه های قوم و خویش است
کسی که دایما در فکروام است کجا دنبال عین و قاف و لام است
میان قسطهای پس نداده چه جای ذهن باز و فکر ساده
چنان تیپا خور افسوس وآه است کزو شادابتر "احمد سیاه "است
تمام شادیش تا نیمه ی ماه حقوقش یک رفیق نیمه همراه......م
عليرضا عمراني
پيش از بررسي روند شكل گيري غزلهاي قيصرامينپور، بد نيست به يك صورتبندي ذهني و فرم بياني در اين زمينه دست بزنيم: غزل روايي و غير روايي. از اين ديدگاه، ميتوان با برجسته سازي برخي از مؤلفهها و عناصر،حوزه اين دو فرم را از يكديگر تفكيك كرد:الف) قطعيت حضور راوي من و عدم قطعيت آن با ورود راوي ديگر يا سلطهي «من»و يا سلطه «ديگري» ب) روايت خطي و پيوسته و روايت غيرخطي و گسسته ج) شي گرايي و شي زدايي همراه با تقليل آن به زبان و يا تبديل آن به نشانه.
غزل كلاسيك، با سلطه سنگين راوي «من» همراه است. به گونهاي كه اين «من» اجازه حضور صداهاي ديگر را نميدهد اين راوي كه عمدتا صدا و لحن او نيز مذكر است با سايه اندازي خود اجازه نميدهد كه معشوق و يا آنچه كه به روايت در ميآيد، نقاب از چهره برافكند. اين «من» است كه روايت ميكند و تصميم ميگيرد و مخاطب مجبور است كه گوش بسپارد به شاد خواريها و يا نالههاي ترس خوردهي او. اشياء در چنگ اين «من» اسيرند و ميروند كه هر جور اين «من» مسلط دلش خواست يا تبديل به «نشانه» شوند و يا در همان مرحلهي زبان باقي بمانند. آنچه كه فراروي خواننده،آورده ميشود متني است كه از زاويهي ديد اين «من» به روايت درآورده شده است و نقطهي كانوني غزل واقع گرديده است اين نوع نگاه خود محورانه كه ريشه در خودخواهي و ديگر ستيزي راويان،دارد صرف نظر از جنبه اخلاقي و ارزشي، علتي رواني دارد براي اين امر در غزل كلاسيك، نمونه و مثال بسيار فراوان يافت ميشود:
من اگر كامروا گشتم و خوشدل نه عجب
مستحق بودم و اينها به ذكاتم دادند «حافظ»
منم كه شهرهي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن «حافظ»
يا:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بيوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا
نو شدا رويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا«شهريار»
اين عدم تغيير لحن و از طرف ديگر يكپارچگي نوع روايت،اما هارموني و نظم دروني غزل كلاسيك را فراهم ميكند كه غزل را در يك فضاي عاطفي سرشار از خواهشها،آرزوها، نفرينها و روياهاي «من» سلطه گر راوي قرار ميدهد:
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش «سعدي»
هر شب از انديشه ديگر كنم و راي دگر
كه من از دست تو فردا بروم جاي دگر «سعدي»
گر كند ميل به خوبان دل من عيب مكن
اين گناهي است كه در شهر شما نيز كنند...«سعدي»
اين در حالي است كه در غزل روايي امروز از حضور سنگين «من» راوي كاسته شده و فضاها و لحنهاي گوناگون روايت وابسته به صداهاي ديگر، خلق ميشود براي مثال در اين زمينه در اين زمينه يكي از چهارپارههاي نيما را ميآورم و بعد ايجاد چنين فضايي را در غزل روايي امروز نشان ميدهم:
ميرداماد شنيدستم من
كه چو بگزيد بن خاك وطن
بر سرش آمد و از وي پرسيد
ملك قبر كه «من ربك من؟»
××
مير بگشاد دو چشم بينا
آمد از روي فضيلت به سخن
اسطقصات بدو داد جواب
اسطقصات دگر زومتقن
××
حيرت افزودش از اين حرف ملك
برد اين واقعه پيش ذوالمن
«كه به زباني دگر اين بنده تو
ميدهد پاسخ ما در مدفن»
××
آفريننده بخنديد و بگفت
تو به اين بندهي من حرف نزن
او در آن دنيا هم زنده كه بود
حرفها زد كه نفهميدم من...
«نيما يوشيج»
صداهاي حاضر در اين شعر عبارتند از صداي راوي ـ صداي ملك الموت ـ صداي ميرداماد ـ صداي خداوند و ... نمونه ديگر:
خلاصه اينكه سرم رفت و پيكرم جا ماند
به عكس، پيكر من محو شد سرم جا ماند
گريست خواهر من روي دستهام تمام
شد و به دستم موهاي خواهرم جا ماند
برادر تو منم چون تو خواهرم هستي
و داد زد خواهر:هي برادرم جا ماند
برادرم؟ تو برادر نداشتي اصلا
فقط براي تو يك مشت دفترم جا ماند
ز بس كه مادرم اندوه داشت من رفتم
ولي براي تو اندوه مادرم جا ماند
پدر چهار برابر زيادتر غم داشت
ز ما و گفت: در اين خانه دفترم جا ماند
خلاصه اينكه من و غربتم سفر كرديم
و خواهرم پدرم مادرم سرم جا ماند!
(الواح صلح) محمدسعيد ميرزايي
يا:
شوهرم اخم كرد و رو گرداند گفت:اي حيف نان كپك زدهاي
لجم آمد، ادا درآوردم در دلم درد چمبرك زدهاي
سر خودكار قرمزم خم شد روي دفتر ونقطه نقطه گريست
زير دستم دوباره جان ميداد بيت تبدار مخملك زدهاي
بر سرم داد ميكشد مردي با تمسخر: فروغ فرخزاد!
آن غذا سوخت بچه شد بيدار به كدام آسمان پرك زدهاي؟
در دلم فحش ميدهم به كسي:«لعنتي دزد واژهام، شعرم»
تا بيابم به مصرع دوم به غزلهام ناخنك زدهاي
ميروم جمعه خانه پدرم چمدانم پر از مجله و شعر
قشقرك ميكنم به پا سر درك سر هر معني درك زدهاي!
منصوره حكمتشعار «هر جور راحتي غزل من»
صداي زن صداي شوهر ـ صدا و گريه خودكارـ
كه در اين مثالها ورود صداها و لحنهاي مختلف، فضاهاي متكثري را خلق كرده و از استبداد روايت رها ساخته است.
نكته دوم بحث روايت خطي و پيوسته و روايت غيرخطي و گسسته است: غزل كلاسيك از طريق مفهوم كلي و نيز چينش قافيهها به دكوراسيون نهايي غزل ميرسد. در حالي كه در غزل روايي به لحاظ نوع روايت و نيز مكانبندي و زمانبندي، اين حركت علي و معمولي است كه توالي و ترتيب ابيات،سامان داده ميشود. در اين حالت روايت يا جنبهي داستاني به خود ميگيرد و متكي به عينات از جاي آغاز ميشود و به جايي در بيرون شاعر پايان ميپذيرد يا نه از درون خود شاعر باز توليد مي شود:در اينجا ميتوان از غزلي از غزليات علي هوشمند مثال آورد:
اينجا تمام لحظهها خاكستري رنگند
آيينههاي روي رف دلگير و دلتنگند
تصويرها در قابها تكرار اندوهند
لبخند و اشكها تمثيلي از جنگند
گنجشكهاي تشنه لب در خويش ميميرند
اينها تمام ابرها آبستن سنگند
اشباح هول انگيز هر شب موذي و مكروه
بر دامن سرد خيابان لكه ننگند...
علي هوشمند«آتش و ارغوان»
كه نگاه راوي ضمن شناور شدن در فضاي خاكستري و تنهايي بر روي اشياي ساكت و خاموش داخل اتاق متمركز شده ضمن عبور از آنها و بازگرداندن آنها به زمينههاي تجربي و شاعرانه و كاركرديشان، در يك مسير خطي از نقطهاي جزيي به نقطهاي كلي سفر ميكند. آينه، قاب، رف،تصوير و .. فضاي داخل اتاق را به تصوير ميكشد گنجشكها و ابرها و ... فضاهاي بيرون و شب و خيابان فضاي پاياني است كه شاعر با رجعتي دوباره به فضاي خاكستري پيش، همه آن تنهاييها و انزواها و ترسها را در هيأت تصاوير وهم انگيز و اوهان ترس خورده رها شده در خيابان شكل ميبخشد و اين ترس و نااميدي فردي خود را به نوعي به اجتماع كه خيابان و شب نشانه آن است ـتسري ميدهد.
«شي گرايي»
حضور اشياء در غزل كلاسيك به عنوان يكي از عوامل تأثيربرانگيز و جهت دهندهي شعر، بسيار پررونق است:
خانه گويي به سرم ريخت چو اين قصه شنودم «شهريار»
يا:
از لعل تو گريابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد«حافظ»
يا:
هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
فروشد تا برآمد يك گل زرد
«نظامي»
در اين نمونهها اشيا كاركردي دلالت گرايانه دارند. يعني با يكي دو واسطه به مدلول خاصي ارجاع داده ميشوند. اما نكته مهم اينجاست كه اين اشياء اگرچه در نگاه اول و تجربه شاعرانه نخست به عنوان نشانه چيزي بيرون از خود به شمار ميآيند اما چون همواره بر مدلول ثابتي اشاره ميكنند در حيطه زبان باقي مانده و كاركرد دلالت گرايانه و نمادين خود را از دست ميدهند، و بنا بر خصلت زبان به خود وفادار مانده و كاركرد معنايي واسطهها را بي اثر ميسازند. در اينجا مخاطب بدون مشاركت فعال به متن دسترسي پيدا كرده و بدون اينكه خلاقيت خود را به كار بياندازد. از تاويل روي برميگرداند. در اينجا متن ميميرد هر چند مولف زنده ميماند. اين امر در شعر روايي نيز هويداست.
×××
اكنون با در نظر گرفتن آنچه گفته آمد بايد افزود كه: اگر شاعري بتواند حضور اشيا را در غزل خود به گونهاي جلوهگر سازد كه اشيا پا را فراتر از مرتبه زبان نهاده و به نشانه تبديل نمايد، متن را به تعداد مخاطبان خود خلق كرده است. در اينجا مولف ميميرد و متن در لايههاي مختلف باز توليد ميشود.
اكنون ميتوانيم غزلهاي قيصر را پيش چشم بكشانيم و به ويژه با توجه به مؤلفه سوم به بررسي غزلهاي او بپردازيم. غزليات قيصر، غيرروايياند و اين امر با توجه به توضيحات ومثالهاي پيشين، بهتر قابل درك ميباشد اما بر خورد قيصر با مقوله«شي گرايي» برخوردي ديگرگونه است. در غزلهاي قيصر ما با اشيايي روبرويم كه به عنوان دال، مدلولهاي ثابتي ندارند. هر كس به فراخور، زمينههاي روحي و رواني خويش و نيز زيستگاه شاعرانه خويش ميتواند آنها را به مفهومي و پديده اي ارجاع دهد. فاصله ميان دالها و مدلولها در شعر قيصر فاصلهي معنايي نيست آنگونه كه در اشعار خاقاني است كه با مراجعه به فرهنگ لغات، آن فاصله از بين ميرود.
در غزلهاي قيصر، دالها با توجه به زمينهي تصويري و كاركردي آنان معمولا اجتماعي و عاطفي و شاعرانهاند و به متن وفادار نميمانند كه اين امر قابليت تاويل پذيري اين غزلها را دو چندان ميكند:
حنجرهها روزه سكوت گرفتند
پنجرهها تار عنكبوت گرفتند
نعره زدم عاشقان گرسنه مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند
يا:
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان حالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خوردهايم
اگر خنجر دوستان،گردنيم
اگر دشنه دشمنان گردهايم!
و ...
اگر هر يك از اين اشيا را تنها در زمينهي تجربي خود محصور نماييم و آنها را از حوزه انساني و آرمايانگرايانه دور سازيم. در اين صورت اين غزل را بسيار پايين آوردهايم. اما دقت كنيم كه اين دالها به مدلول خاصي برنميگردند و به زبان، وفادار نميمانند چرا كه به نشانه تبديل شدهاند كه در حال و هوا و زمينههاي مختلف، تاويلهاي متفاوتي را ميپذيرد «حنجره»،«پنجره»،«پاييز»، «خنجر» و ... اين امر البته در غزل روايي ـ ديده نميشود چرا كه روايت بايد آغاز و پاياني داشته باشد و به سرانجامي برسد؛ اما اينگونه فرمها اگرچه آغازي دارند اما پاياني براي آنها متصور نيست مگر آنكه اشيا در مرتبه زبان باقي مانده و قابليت تبديل به نشانه شدن را از دست بدهند. در اينگونه غزلها ديگر،مولف و راوي مطرح نيست بلكه اين متن است كه سويههاي مختلفي پيدا كرده و مخاطبان را به چالش فرا ميخواند. ناگفته نماند كه قيصر با چنين رويكردي به «شي» به عنوان «نشانه» از يك طرف و نيز نزديك ساختن زبان شعر به ذات طبيعي خود،غزلهاي خود را هر چند با كاركردي كلاسيك و غيرروايي اما نزديك به لحن گفتار، خلق نموده است اين امر در آنجا بيشتر مشهود است كه ما ميبينيم اكثر غزليات قيصر داراي رديفهاي «فعلياند» نه «اسمي» و كلمات را نه به طور مخفف بلكه سالم به كار ميبرد و با بياني كه متكي به تصاوير عينياند ساختماني «تصويري»و نه «حرفي» را ميآفريند.
شاخهها تن به تقاضاي شكستن دادند
برگها يك به يك از شاخه به خاك افتادند
باز موسيقي تار شب و قانون سكوت
بادها باز هم آواز عزا سر دادند
بسكه خميازه فرياد كشيدم ديري است
خوابهايم همه كابوس، همه فريادند
لب به آواز گشودم به لبم مهر زدند
چشمم آمد به سخن، سرمه به خوردش دادند
يا:
در سايه اين سقف ترك خورده نشستيم
بي حوصله و خسته و افسرده نشستيم
خاموش چو فانوس كه در خويش خميده است
پيچيده به خود با تن تا خورده نشستيم
بر سنگ مزار دل خود مرثيه خوانديم
يك عمر به بالين دل مرده نشستيم!
«آينههاي ناگهان»
در اين غزلها نوع روايت هر چند كلاسيك است اما شيوه برخورد با اشيا و نيز زبان به گونه اي است كه اشيا را از سطح زبان به مرتبه نشانه تعالي داده و با استفاده از رديفهاي فعلي يا ارجاع افعال به پايان ابيات، گزارهها را به سمت ذات طبيعي زبان و موسيقي معمول آن نزديك ساخته و سبب گرديده تا خواننده شعرها را به زمانهي خود نزديكتر و امروزيتر ببيند. «شاخهها»، «برگها»، «بادها» ، «خوابها»،«كابوسها»، «سقف ترك خورده» و ... دالهايياند با مدلولهاي غيرثابت كه همين امر، دامنهي ارجاعات را گسترش داده و شعر را از روزمرگي و روزمردگي نجات داده است اينها را البته اگر بگذاريم در كنار شگردهاي هنري ديگر كه قيصر به خوبي از آن بهره جسته و نمونههايي از آن در غزل نخست است: همساني موسيقيايي ميان هجاي «تن» و هجاي پاياني كلمهي «شكستن» يا «ايهام تناسب» كه در «تار» و «قانون» وجود دارد و ارتباط آن با«موسيقي» و «شب» و «سكوت» و «آواز» و «سردادن» و ... بهتر به اوج كار قيصر پي ميبريم و از اين دست برخوردهاي زيبا در شعر او كم نيست. ×
همه آنچه آمد گواه اين است كه قيصر، شاعري آگاه و هوشيار بود و به معناي واقع كلمه «شاعر» بود. در اجتماع ساده واژهها نفس ميكشيد. گوش به طنين كلمات ميداد و رنگ آنان را ميديد و جنس هر يك را و جايگاه كاركردي آنان را به خوبي ميشناخت. به همين علت است كه شعرهايش اينگونه ورد زبان هر دردمندي شده و گاه مصراعهايش تكيه كلام گفتگوهاي مردم شده است مثل «دردهاي پوستي كجا/ درد دوستي كجا». يادش بخير و نامش مانا باد
و منتقد مطرح که همصحبتی با آن دو برایم روشنایی و مهر بود . رنجمویه مرا در فراق آن دو عزیز بخوانید:
چه جنگل شگفتی......
عزیز رفته تا دور چه خالی است جایت
نمانده ای و مانده ست خیال آشنایت
بمان که عاشقانه صدا کنی دلم را
بخوان که تا دوباره غزل شوم برایت
بگو که باد هرزه چگونه بر تو شورید
بگو که راه دشوار چه کرد با دو پایت؟
ببین چه داغهایی نشسته بر دل من
ببین چه زخمهایی شکفته در هوایت
ببین چه دستهایی شکسته اند در خویش
ببین چه چشمهایی نشسته در عزایت
چه جنگل شگفتی که سوخت در تن تو
چه باغ با شکوهی که مرد در صدایت!
دگر نه آفتابی نشسته در نگاهت
دگر نه آبشاری به روی شانه هایت
تو رفته ای برادر سفر خوش و سلامت
نمانده برتن راه به جز نشان پایت!
قرار ما نه این بود.........................
نه طعم ناب لبی و نه مزه ی دهنی
نه سیر چشمی در باغ سبز آیینه
نه رقص دستی در پیچ چاک پیرهنی
نه شانه ای که شود تکیه گاه اندوهی
نه قامتی که شود سایه سار همچو منی
بر ارتفاع لبانم نه ذوق یک لبخند
در امتداد نگاهم نه شوق پر زدنی
دلم کشیده که چون جام می به رقص آیم
دلم کشیده چه حاصل چو نیست انجمنی!
چو نیست نوبت آواز زیر سایه ی سرو
خوشا بهانه ی شروه به زیر خار بنی!
++
به پیش خاطر آزرده ام چه فرق اگر
لب پری رویی یا دهان پیر زنی!
می رسه روزی از اون روزای دور
که میاد سواری از صحرای نور
اونیکه صداش توی صدای ماست
اونیکه حنجره اش مال خداست
میادش پرنده ها دور و ورش
شالی از رودخونه ها دور سرش
میادش طوفانو بیدار میکنه
موجا رو رو صخره آوار میکنه
شبو از تو کوچه ها ور میداره
توی هر خونه یه خورشید میذاره
اونیکه عشقو عمومی میکنه
میاد آزادی رو بو می میکنه
میادش دیوارا رو ور میداره
بجاشون پرچینی از نور می کاره
اونیکه ماشین و ویلا نداره
شوفاز و حمام سونا نداره
اطاقش فقط یه چار دیواریه
زندگیش مثل ماها اجاریه
اونیکه دیدنش اختیاری نیست
ساعت اومدنش اداری نیست
میادش جنوبو آباد میکنه
رود زندونی رو آزاد میکنه
باغو از دست مترسک میگیره
واسه غنچه های تشنه می میره
نمیشه اومدن اونو ندید
جلو اسمش نمیشه دیوار کشید
خونه اون روز دیگه دیوار نمی خواد
اونهمه سیمای خاردار نمی خواد
دلامون پر میکشه رو پشت بون
عشقامون بال می زنن تو آسمون
می بینیم تو اون روزای شاد شاد
رقص روزنامه ها رو تو دست باد
ما باید اسمشو فریاد بزنیم
با تموم حنجره داد بزنیم
آسمون باید پر از صدا بشه
هر کدوم یه پرچم رها بشه
نیگا کن اسبا دارن سم می کوبن...............
فروتنانه که می افتد
روی سادگی من
وشبی که نا آرام
پیچیده دور گیسوی تو
مسیر مرا
مه آلود می زند
**
چقدر افتادن خوب است
زمین خوردن و
به تو رسیدن
به تو
که چقدر از مسیر گمراهی من
شیطان می آیی!
خسته ام از درد
خسته ام از خواب
خسته ام از اینهمه خمیازه ی کشدار
اینهمه در خویش نشستن
اینهمه در خویش شکستن
از شب شومی که چنین وحشی و سنگین
بر سر من می شود آوار....
**
از تن من هیچ نماند ه ست
جز لبی از حسرت دیدار تو پر آه
فرصت پر خواهشی کجاست که با هم
راه بیفتیم زیر نور همین ماه.......
ازفصلهای زرد
درچشمهات هامون معترض
بر گونه هات
پرنده و باران
در پشت دستهات
کویر عطشناک
من نیز
چون دستهای ترد و ترک خورده ات عریانم
من نیز جز زمستان
پیراهنی ندارم
با اینهمه
دستان خویش را پناهگاه تو خواهم ساخت
هرچند جغرافیای ما
بین کویر و دریا
بی آفتاب و باران عریان است
هرگز جای دریغ نیست
وقتی که حرفهای ما
باران رحمت است
در روز های خسته ی بی خورشید
وقتی که عشقهای ما
چون تندبادهای گرم جنوبی
جاریست
وقتی که چشمهای ما
جای تمام خورشیدهای نیامده می تابند
هرگزنمی گذارم هرگز...که زمستان سنگی و دشمن
بر پلکهای نرم تو بنشیند.....
++
برخیز نازنین!
باید که آن تنور قدیمی را دوباره برافروزیم.......